30 décembre 2007

بهار

بهار می آد به خونه مون، بوی ِ شکفتن می آره
تو طاقچه ی خونه ها مون، یه چن تا گلدون می ذاره

تو گلدونای قیمتیش، یه دنیا غنچه جا می شه
بوی تو را می دن گلاش، چقدر با صفا می شه

بهار می آد به خونه مون، جوونه ها جوون می شن
بازم پرنده ها می آن، ز نو ترانه خون می شن

خدا کنه یه روز بیاد که غصه و غم نباشه
سهم من و تو از گلا و غنچه ها کم نباشه

خدا کنه یه روز بیاد شهر رو چراغونی کنیم
تو آسمون دلامون خورشید ُ مهمونی کنیم

بهار اومد، بیا ببین چه رنگ زیبایی داره
همیشه چش براش بودم، اومد به اینجا دوباره

اومد بمونه پیش ما، خزون ُ ریشه کن کنه
.تموم ِ این درختا رو لباس ِ نو به تن کنه

3 commentaires:

human being a dit…

چه جالب شما در قالب های مختلف می توانید شعرهای جالب و تاثیر گذاری بگویید... آهنگ و ریتم این یکی به اضافه ی زبان محاوره ای اش، خیلی شادش کرده بود مثل همان بهار... 0
باید حتما بلند بلند خواندش...0
ممنون
راستی "ه " می ذاره، افتاده
و حالا که همه را محاوره ای نوشته اید، خزان "خزون" باشه بهتر نیست؟ آدم از کنار چیزهای زیبا بی تفاوت نمی تواند رد بشود... ببخشید به خاطر فضولی!0
*
*
خدا کنه یه روز بیاد خزون از بهار کمتر نباشه

گرما و شادی تابستون از سرماو برف زمستون بهتر نباشه
*
*
ببخشید من این وزن های عروضی را درست نمی شناسم!0

Anonyme a dit…

دست شما درد نکند.استفاده کردیم. مخصوصا از وصیت نامه شیرینتان!

kalameh a dit…

salam
kash hamash injuri bud

ya ali