6 février 2008

دلخوشیم

ما به یک لبخند خالی دلخوشیم
با همین افسرده حالی دلخوشیم

فصل، فصل نو سرودنهای ماست
بی خیال از خشکسالی دلخوشیم

گر چه باغ سبز ما خشکیده است
با بهار احتمالی دلخوشیم

بی بهار و بی گل و بی آفتاب
با همین گلهای قالی دلخوشیم

با رباعیهای خیامیم مست
با غزلهای غزالی دلخوشیم

بوی تو در کوی ما پیچیده است
در هوای این حوالی دلخوشیم

دم به دم حالی به حالی می شویم
بی خیال و لا ابالی دلخوشیم

توی چشمانت به شوقی قانع ایم
روی لبهایت به خالی دلخوشیم

2 commentaires:

human being a dit…

فصل، فصل نو سرودنهای ماست
بی خیال از خشکسالی دلخوشیم


خیلی خوشحالم که دوباره می نویسید... خشکسالی اگر هم بیاید، همیشگی نیست...0

در حسرت گفت و گو های بی ریا
ما به شعر دلهای تنها، دلخوشیم

فرشته مولوی a dit…

این پرنده است که می‌خواند و راه به دریا می‌برد، یا دریاست که از گلوی پرنده سرریز می‌شود؟ شبی که پری راه شنیدن آوازهایش را نشانم داد، نه مهتاب بود و نه ماهی در خیال آن بود تا به خوابم ب‍‍یاید