17 février 2008

برای یک دوست

در دفترم، سه حرف به تکرارآمده است
نام کسی که حرف از آیینه ها زده است
نامی شبیه آتش و مانند آذرخش
چیزی چو خشم ابرـ که وقتی ببارد ـ است
نامش شروع می شود عیناً شبیه عشق
این «یادگارِ گنبدِ دوار مانَد» است
با یکهزار و سیصد و پنجاه و چار گل
رنگ ِخزان به سبزترین لاله ها زده است

آن دختری که در غزلش گریه می کند
داند عیار عاشقی اش چند درصد است
یک ناگهان دوباره به ما چشم باز کرد
گویی میان ماندن و رفتن مردد است
با این همه دوباره به ساعت نگاه کرد
مثل کسی که منتظر یک پیامد است
مهتاب گشت و رفت به اعماق آسمان
دریا شد و به مرحلۀ جذر- آ- مد است

مانند خون که واژۀ سرخی ست با سه حرف
ـ یا مثل مرگ - اینکه به ما رنگ غم زده است
مهتاب و آفتاب و از این دست واژه ها ...
اصلاً هر آنچه نور به عالم بتابد است
عشق و تبسم و غزل و مهر و دوستی ...
شوق و جنون و مستی اش از وصف من رَد است
او «بود» «حرف ربط» میان غم و غزل
در «جمله» دو چشم ترش عشق «مسند» است

مادر شکست خورد و زمینگیرِ درد شد
این اتفاق (مرگ) ـ بخواهد نخواهد ـ است
ا
ما پدر که اشک برایش نمانده بود
"گفت : "ای خدا که این چه بلای مشدّد است

هی داد زد جنون خودش را به آسمان
این درد بی دریغ خدا را نشاید است
اما خدا جواب درستی به او نداد
"یک لحظه کفر گفتم و گفتم : "خدا بد است
ساعت به وقت رفتنش از حرکت ایستاد
یعنی غم نبودن ِ او تا به این حد است
او رفت چون پرنده به آنسوی ابرها
او تا «همیشه» پر زد و «هرگز» نیامد است
با ساز چپ به بدرقه اش می روم ـ بزن
ساز عزا، که دَن دَدَ دَن دَن دَدَن دَدَ ست
این ساز از گلوش، غم و بغض می چکد
مثل سه تار، مثل نی و مثل بَربَد است
بغض گلوی من، که پر از حرف و بی صداست
مثل همان حکایت دریاچه و سد است
القصه مانده ام چه بگویم از این فراق
این غصه بی دلیل در این دل چه نامد است؟

6 commentaires:

Anonyme a dit…
Ce commentaire a été supprimé par un administrateur du blog.
Anonyme a dit…

سلام
فوق العاده بود این غزل
بخصوص آنکه بدانی منظور شعر کیست
خدایش بیامرزاد (که آمرزیده هست)
و به ما صبر دهاد

شاد و آرام زی
طهورا

human being a dit…

بغض گلوی من، که پر از حرف و بی صداست
مثل همان حکایت دریاچه و سد است
.
تمام این شعر و همه ی درد و شور و هیجانش و تصاویر زیبا و تازه اش... جوابش را از همین دو خطی که در دل دارد، می گیرد
.
زندگی رودی است که جاری است
از آن بهره مند می شویم... اما گاه تجربیاتی هست مثل عشق، مثل فراق
که سدی می شوند در راه رفتن... انباشت احساس را پشت دیوار نگفتن ها لمس می کنیم... و گاه می ترسیم اگر دیوار تاب نیاورد و فرو ریزد چه می شود.... آن خروش دیوانه وار چه ویرانی هایی به بار می آورد؟0

اما شاعر ها خوشبختند چرا که سدهایشان همیشه مفرهایی برای سرازیر کردن فشار اضافی دارد. ....هم پر از رفتن هستند و هم ماندن... و چقدر پر انرژی: هم انرژی در حرکت و جریان دارند و هم انرزی ایستا و پنهان...0

رنج هایتان قوی ترتان می کند... فقط اگر شاعر باشید...و راه گفتن را بدانید... که شما هستید و می دانید..0

امیر مرزبان a dit…

محسن نمیدونی دیدنت اینجا چه انرژی غریبی بهم داد...خودت سر شوخی......یادته؟برالدر همنفسم...بسیار دلتنگتم...بسیار...www.torangestan.persianblog.irمخلصم..یا عشق....

Anonyme a dit…

این قدرت آرایش لغات
این زیبایی فکر
همه تحسین برانگیز هستند

با مهر تقدیم به احساس زیبا ی نهفته در این شعر و زیبایی فکر سراینده آن

بیایید، بیایید که جان دل ما رفت
بگریید، بگریید که آن خنده گشا رفت

برین خاک بیفتید که آن لاله فروریخت
برین باغ بگریید که آن سرو فرا رفت

درین غم بنشینید که غم خوار سفر کرد
درین درد بمانید که امید دوا رفت

دگر شمع میارید که این جمع پراکند
دگر عود مسوزید کزین بزم وفا رفت

لب جام مبوسید که آن ساقی ما خفت
رگ چنگ ببرید که آن نغمه سرا رفت

رخ حسن مجویید که آن آیینه بشکست
گل عشق مبویید که بوی وفا رفت

........
.......
سر راه نشستیم و نشستیم و شب افتاد
بپرسید ، بپرسید که آن ماه کجا رفت
.............
...............
شعر از سایه

با مهر
سارا

Anonyme a dit…

سلام
خیلی لذت بردم آقایی
به امید دیدار
یک دوست