1 mars 2008

عاشق ترین مرد جهان

گفتی : «بگو از عشق» و من عیناً همان کردم
من خویش را عاشق ترین مرد جهان کردم

یک روزـ آری ـ مثل ابراهیم در آتش
در آزمون عشق خود را امتحان کردم

آتش گرفتم، سوختم ـ حتا نگفتم آه ـ
یعنی که با آتش دلم را همزبان کردم

کاری که با گلبرگهای ارغوان ـ آری ـ
کاری که با گلبرگهای ارغوان کردم

... بعد از خداحافظ ... خداحافظ ... خداحافظ
با خود نشستم گریه های بی امان کردم

بر بازوی سهراب، نقشی کوفتم از مِهر
با رستم دستان تو را همداستان کردم

اصلاً نمی دانم چرا تو اینچنین کردی
اصلاً نمی دانم چرا من آنچنان کردم

3 commentaires:

Anonyme a dit…

سلام بر تو ای عاشق ترین مرد جهان
شعرت مرا به یاد این غزل از سایه می اندازد


چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم
که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم

به بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کن
که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم

شرارانگیز و طوفانی، هوایی در من افتاده ست
که همچون حلقه آتش در این گرداب میگردم

به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
چه طوفان میکند این موج خون در جان پردردم

وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم

در آن شب های طوفانی که عالم زیر و رو میشد
نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم
....
....

درود بر تو باد
با مهر
سارا

Anonyme a dit…

اصلاً نمی دانم چرا من آنچنان کردم
پرنده و قافیه که یادت هست

به امید دیدار

صحرايي a dit…

سلام
خيلي قشنگ بود.واقعا عاشقيم از اون درداي خاموشه