5 mars 2008

! من هیچ، من نگاه

خرمن
بر چاپق من می سوزد
و آفتاب ظهر خوزستان
بر چهره پدر

بهار
و سه فصل دیگر
چه خون دلی می خورد
ـ پدر
تا تاکها
قطره قطره
شرابی شوند
چه خون دلی می خورد
ـ مادر
تا گندمها
دانه دانه
آفتابی شوند

... بیچاره پدر
«من هیچ، من نگاه»
می روم تا دوربینم را بردارم
و از پینه های دستشان عکسی بگیرم
... بیچاره مادر

2 commentaires:

human being a dit…

دوربینم اما
عکس نمی گیرد...0
پینه های دستاهاشان را
جاودانه نمی خواهد.0
از نگاهشان عکس می گیرم
که از شراب، شیرین تر است و
.از گندم، گرم تر

صحرايي a dit…

سلام
خيلي قشنگ بود،مرسي از اين شعر قشنگت