30 novembre 2008

Déjeuner du Matin صبحانه

شعری از ژاک پره ور
ترجمه محسن فارسانی
قهوه را در فنجان ریخت
شیر را در فنجان قهوه
قند را در شیرـ قهوه
با قاشق چایخوری هم زد
شیر قهوه را سر کشید
و فنجان را گذاشت
بی آنکه با من حرفی بزند
سیگاری روشن کرد
دودش را حلقه کرد
و خاکسترش را در زیر سیگاری تکاند
بدون آنکه با من حرفی بزند
بدون آنکه به من نگاهی بیفکند

بلند شد
کلاهش را بر سر گذاشت
بارانی اش را پوشید
چرا که باران می بارید
و رفت زیر باران
بدون حتی یک حرف
بی آنکه به من بنگرد
و من سرم را در میان دستانم گرفتم
و گریستم

Il a mis le café
Dans la tasse
Il a mis le lait
Dans la tasse de café
Il a mis le sucre
Dans le café au lait
Avec la petite cuiller
Il a tourné
Il a bu le café au lait
Et il a reposé la tasse
Sans me parler

Il a allumé
Une cigarette
Il a fait des ronds
Avec la fumée
Il a mis les cendres
Dans le cendrier
Sans me parler
Sans me regarder

Il s'est levé
Il a mis
Son chapeau sur sa tête
Il a mis son manteau de pluie
Parce qu'il pleuvait
Et il est parti
Sous la pluie
Sans une parole
Sans me regarder

Et moi j'ai pris
Ma tête dans ma main
Et j'ai pleuré

***
Déjeuner du matin, Poème de Jacques Prévert (Paroles, 1946)

6 commentaires:

human being a dit…

Et il est parti
Sous la pluie
Sans une parole

زیبا... هم شعر و هم ترجمه

هادی a dit…

سلام
اینجا رو و شما رو یکی از شاگردان شما معرفی کردند... که ارادت خاصی به ایشان دارم... به هر حال خوشحالم که شمارو میخونم... انشاا... سر فرصت نوشته هاتون رو میخونم... در پناه حق باشید هیشه

http://galandar-bipar.blogfa.com/ a dit…

به من هم یک سر بزنید

http://galandar-bipar.blogfa.com/ a dit…

من عاشق کارهای ترجمه هستم

سمیل a dit…

سلام
منتظر آپ جدیدتان هستیم

Mahmoud a dit…

شعر زیباییه از ژک پرور و ممنون بابت ترجمه ی خوبتون. من ترجمه هایی از پرور داشتم می خواستم اگه براتون امکانش باشه یه نگاهی بهشون بندازید، آخه من مبتدی ام و کمی به کمک دوستان در این باره احتیاج دارم
مقسی بوکو
:)