12 avril 2009

شرح بیتی از حافظ

شرح بیتی از حافظ
محسن فارسانی
***
خلوت دل نیست جای صحبت اغیار
.(دیو چو بیرون رود فرشته در آید. (حافظ
برای رسیدن به معنای حقیقی این بیت به بررسی معنای دقیق چند واژه کلیدی آن می پردازیم. خوت دل، همان خانه ی خلوت ِ دل است. در انجمن آرای عباسی از «خانه دل» با عنوان «کعبه معظمه» نام برده و آن حرم یار می باشد، پس در حرم جایی برای حضور یا همنشینی با بیگانه وجود ندارد. اغیار در این بیت دقیقاً به معنی نامحرم است. حافظ گاه خلوت، حجاب و نقاب را به همراه اغیار می آورد. یار چشم و دل بینایی دارد، در حالی که اغیار چشم بصیرت ندارد. با نگاهی به ابیات دیگر در می یابیم که گاهی حافظ یار و اغیار را دو کلمه مقابل هم آورده است. مثلاً این بیت
کلک تو خوش نویسد در شان یار و اغیار
.(تعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی. (حافظ
: یا این بیت
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
.(غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم. (حافظ
یا این بیت از سعدی
بیک نفس که برآمیخت یار با اغیار
.(بسی نماند که غیرت وجود من بکشد. (سعدی
یا دهخدا در امثال همین دو کلمه را با هم آورده است
«خلوت از اغیار باشد نی ز یار»
در اینجا منظور حافظ از اغیار، نامحرم است. حافظ خلوت را تنها با معشوق و بدون حضور اغیار می خواهد. معشوق می تواند همان حق باشد که معشوق ازلی است. برای همشینی با یار مجلسی عاری از حضور نامحرم یا اغیار لازم است. حتی برای صحبت، عدم حضور نامحرم ضروری ترین شرط است ـ
: با سیری در تاریخ بیهقی نیز همین نکته را در می یابیم
.مجلس خالی از بیگانه برای مشورت در سخن گویم و توقفی در زخم ایشان
(تاریخ بیهقی)
خلوت در تاریخ بیهقی به معنی جلسه محرمانه و خصوصی است. همان که امروز ما می گوییم : «فلانی و بعمانی با هم خلوت کرده اند». یعنی بدون حضور اغیار مصاحبت دارند ـ
.چون معمای مسعدی پرسید دیگر روز با من خالی داشت و این خلوت دیری بکشید
(تاریخ بیهقی)
.در کلیله و دمنه نیز همین معنا را دارد : دمنه بفرصت خلوتی طلبید
(کلیله و دمنه)
(جایی که شخص در آنجا به تنها نشیند. (از ناظم الاطباء
(جایی که جز محارم شخص دیگری در آنجا نباشد. (ناظم الاطباء
(جایی که جز خویشان و نزدیکان که نامحرم دیگرانند کس دیگر بدانجا نیست. (دهخدا
با این همه خلوتگاه دل جایی برای حضور یار است، و نامحرمان را بدان راهی نیست. دهخدا آورده است : نزد پاره ای از صوفیان عزلت و گوشه نشینی است و نزد پاره ای دیگر از آن طایفه غیر عزلت است پس خلوت از اغیار و گوشه گیری از نفس و آنچه بسوی خود می طلبد و آدمی را بغیر خدا مشغول می دارد باشد، لذا خلوت کثیرالوجود عزلت قلیل الوجود است. بنابر این عزلت مقامش بالاتر از خلوت است. دیگری گفته عزلت از اغیار باشد بنابراین خلوت بالاتر از عزلت است چنانکه مجمع السلوک گفته : در خلاصةالسلوک آمده خلوت ترک آمیزش با مردم است هرچند هم بین ایشان واقع شده باشد. حکیمی گفته : که خلوت انس به ذکر و اشتغال به فکر است . دانایی گفته : خلوت تنهایی از جمیع اذکار است جز از حق تعالی شانه ـ
(کشاف اصطلاحات الفنون)
پرهیز از مصاحبت با اغیار در اشعار محتشم کاشانی و امیر خسرو دهلوی نیز وجود دارد
نگارا صحبت از اغیار بگسل
.(گل خندان من از خار بگسل. (امیر خسرو دهلوی
اغیار را به صحبت جانان چه احتیاج
.(بی درد را به نعمت درمان چه احتیاج. (محتشم کاشانی
خواهم که بیخ صحبت اغیار برکنم
.(در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست. (سعدی
در برخی از نسخ به جای «اغیار»، «اضداد»، آمده است. اما صحبت اغیار با توجه به استفاده شاعران پیش از حافظ درست تر و رایج تر بنظر می رسد. اگر چه رابطه اضداد با دو کلمه دیو و فرشته نیز قابل تعمق است ـ
اما این همه چه ربطی به دیو و فرشته دارد. در این بیت دیو با اغیار بصورت ضربدری مرتبط است. فرشته همان یار و محرم و دیو اغیار و نامحرم است. همصحبتی با اغیار به همنشینی و مجالست با دیو تعبیر شده است. چنانچه همین مسئله را نظامی در بیتی چنین آورده است
از این دیو مردم که دام و ددند
(نهان شو که همصحبتان بدند. (نظامی
از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت
یا خانه جای رخت بود یا مجال دوست
خواهم که بیخ صحبت اغیار برکنم
.(در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست... (سعدی، دیوان اشعار، غزلیات
.با خواندن این ابیات سعدی دیو چو بیرون رود فرشته درآید به ذهن آدم خطور می کند
دیو جدای از معنی رایج خود، که در ذهن ماست، در لغتنامه ها و دائرة المعارف ها معانی دیگری نیز دارد که موضوع بحث ما نیست. دهخدا در ذیل کلمه دیو توضیح مفصلی آورده است که در حقیقت همین معنی نامحرم و غیر ایرانی از آن برداشت می شود. در این حال می توان چنین استنباط کرد که این توصیف می تواند تا حدود زیادی ما را در فهم دقیق تر این بیت حافظ کمک کند. بدین صورت همنشینی با بیگانه و بیرون رفتن دیو به عنوان موجودی غیر آریایی (بیگانه، اجنبی و نامحرم) با هم ارتباط پبدا می کنند ـ
ـ «بعضی معتقدند که این دیوها ملتهای غیرآریایی بوده اند که کم کم مغلوب و مقهور نژاد ایرانی شدند. از اینکه بعضی از شاهان ایران پس از غلبه بر دیوها آنها را مأمور آموختن برخی از فنون به ایرانیان کرده اند میتوان احتمال داد که مقصود نژادهائی غیر از ایرانی بوده است که شاید در تمدن و صنعت بر ایرانیها مقدم بوده اند».ـ
دیو نشد تا برون فرشته نیامد
حافظ این نغز نکته گفت بدیوان
دل نتوان داشت جای قدس ملائک
.(تا بود از خبث آشیانه ٔ دیوان. (سید نصراﷲ تقوی
.اما غیر از این، دیو در اصطلاح فلسفی نفس جاهل بدکردار است
(رسائل رازی ص 177 از فرهنگ علوم عقلی سجادی)
و همچنین به معنای شهوت نیز آمده است. (ناظم الاطباء). خلاصه کلام اینکه حافظ می خواهد بگوید که برای مصاحبت با یار و معشوق، باید دل از حضور نامحرم، شهوت و خودخواهی پاک گردد، تا نور فرشته در آن دمیده شود ـ
خلوت دل نیست جای صحبت اغیار
.(دیو چو بیرون رود فرشته در آید. (حافظ

2 avril 2009

شرح بیتی از حافظ

شرح بیتی از حافظ
محسن فارسانی


***
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
.(تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود. (حافظ

آنچه بیش از هر چیز در این بیت فکر ما را به خود مشغول می سازد، ارتباط تنگاتنگ کلمات است. از یک طرف انتخاب واژگان و از طرف دیگر معماری و طرز چیدن آنها آنقدر ماهرانه صورت گرفته که آدم را مبهوت می کند. هر کلمه ای مکمل کلمه بعد و یا قبل از خود است. کلمات بطور عمودی و افقی با یکدیگر ارتباط مستحکمی بر قرار می کنند. این ارتباط های دوگانه و گاه چندگانه هم در انتقال معنا و هم در ارتقاء سطح زیباشناسی شعر بسیار مؤثر بوده است. مثلاً میان حلقه با سایر کلمات از جمله قصه، گیسو، سلسله و مو ارتباط تنگاتنگی است و یا میان دوش، گیسو و شب و حتی شب با سلسله ارتباط هست. این پیوند کلمات تقریباً مثلاً مثل پیوندهای چند گانه در شیمی است. ارتباط حلقه با سلسله، حلقه با گیسو، قصه با سخن، دوش با شب، در با حلقه، دوش و شب با گیسو و حتی ارتباط سلسله با قصه و از سویی ارتباط حلقه، قصه و سلسله از لحاظ موسیقی درونی قابل توجه و تفکراست ـ
: این بیت از حافظ ما را به یاد بیت زیبایی از سعدی می اندازد


سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
.(هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست. (سعدی
: یا این بیت از مولانا
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه، قصه ما بود دراز
ـ مولانا، کلیات شمس، چ فروزانفر، ، ج 8، ص 160ـ
در اینجا برای درک بهتر و عمیق تر این بیت به بررسی چند کلمه کلیدی آن می پردازیم
دوش
به معنی دیشب که بصورت دوشین یا دوشینه نیز در اشعار شاعران کهن بکار گرفته شده است. دوش معنای دیگری غیر از دیشب نیز دارد و آن شانه و کتف است که می تواند با موی متناسب باشد. این نکات ظریفی است که ما در این بیت می بینیم، اگر چه ممکن است برداشت ما، مقصود حافظ نباشد. سلمان ساوجی در بیتی به هر دو معنی دوش اشاره دارد
دوش بردوش فلک می زنم امروزکه دوش
.(مستم از کوی خرابات به دوش آوردند. (سلمان ساوجی
این واژه مقابل دی و دیروز است که با شب و گیسو ارتباط خوبی ایجاد کرده است. شاعران اغلب برای روایت حکایت یا قصه ای از دوش سخن به میان می آورند. حافظ دوش را در چندین غزل بکار برده است و در چند جا غزل را با همین کلمه آغاز نموده است
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
.(گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند. (حافظ


: و گاه حتی غزل را با دوش آغازیده است
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
.(چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما. (حافظ
یاران طریقت که در حقیقت در میان حلقه بیت مورد نظر ما قرار دارند. یاران طریقتی که به قول سعدی در طلب وصل دوست هستند، آنجا که آورده است
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
.(حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست. (سعدی
: حافظ در بیتی دیگر باز غزل خود را با دوش آغاز می کند و می سراید
دوش آگهی ز یار سفره کرده داد باد
.(من نیز دل بباد دهم هر چه باد باد. (حافظ
: یا این بیت


دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد
.(کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد. (حافظ


دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
.(تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود. (حافظ


.یا عنصری بیتی چنین دارد که از درازی شب حرف می زند
دیدی چه دراز بود دوشینه شبم
هان ای شب وصل همچنان باش که دوش
ـ عنصری، دیوان، ص. 315، چ. دبیر سیاقی ـ
طبیعی است هنگامی که شاعر، از دوش بهره می برد، حکایتی را طرح می کند. در بیت حافظ همین درازی شبی که در شعر عنصری هست، دیده می شود. البته گاه همین درازی شب با سیاهی و درازی گیسو و همان شعر (موی تازی) در هم آمیخته می شود و همین بر ارزش شعری بیت می افزاید تا دل شب، یعنی تا پاسی از شب. همان که ما امروز می گوییم ـ دیشب تا دیر وقت ـ
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
.(تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد. (سعدی
«چنانکه دی و دوش آزرم من داشتید تا آخر روز مرا مهلت دهید »
ـ فارسنامه ٔ ابن بلخی ص101 ـ
در بیت زیر خاقانی نیز دوش، سلسله و جعد پر خم (کنایه از موی مجعد) را چنین آورده است
آویختی آفتاب را دوش
.(ازسلسله های جعد پرخم. (خاقانی
حافظ اغلب سلسله را با گیسو یا زلف آورده است. اما سلسله در حقیقت به معنی زنجیر است و حلقه زنجیر در اشعار حافظ همان حلقه گیسوست که بسیار متناسب و اتفاقاً در این بیت با درازا همخوانی دارد ـ
ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای
.(فرصتت باد که دیوانه نواز آمده‌ای. (حافظ
: یا این بیت
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
.(گفت حافظ گله یی از دل شیدا می کرد. (حافظ


سلسله
سلسله به معنی زنجیر و هم به توالی و تداوم است که خاصیت زنجیر باشد. در آنندراج نیز ذیل سلسله چنین آمده است. بمجاز به معنی نسل و اولاد و قرابت. یا ترتیب و اسامی پیران طریقت تا به اسم یکی از ناموران اهل ارشاد رسد
یعنی در محفل ما سخن از تداوم راه و طریق تو به میان آمد. فرخی در بیتی چنین سروده است
من چو مظلومان از سلسله ٔ نوشروان
.(اندر آویخته زآن سلسله ٔ زلف دراز. (فرخی
.(از طرف دیگر سلسله ٔ زلف به معنی زلف تابداده. (ناظم الاطباء
.(معشوقی که زلف و موهای پیچدار و حلقه حلقه داشته باشد. (آنندراج
.(یا کسی که گیسوهای وی مانند زنجیر حلقه حلقه باشد. (ناظم الاطباء
ای سلسله ٔ زلف تو یکسر جنبان
.(دیوانه شدم سلسله کمتر جنبان. (خاقانی
اما با نگرشی عمیق تر بر بیت حافظ در می یابیم که یک رابطه بسیار محکم بین قصه و سلسله وجود دارد. در اینجا قصه به معنی حدیت است و رویهم رفته به معنی «حدیث مسلسل» می باشد ـ


اما حدیث مسلسل چیست؟ این اصطلاحی در حدیث است و عبارت است از حدیثی که رجال اسناد او به وقت روایت آن متتابع باشند. (نفایس الفنون). در اصطلاح درایه ، حدیثی است که هر یک از رجال روات آن تا آخر سند ذکر شده و همه شان در حین روایت به یک صفت یا یک حالت باشند، مثل اینکه همه ٔ روات در موقع روایت به مادون خود حمد گفته یا صلوات یا بسم اﷲ یا استعاذه گفته و یا متطهراً و یا مستقیلاً روایت کرده و نظایر اینها. ـ دهخدا ـ


حلقه
اما حلقه به معنی جمع، انجمن و محفل است. یا مردمی که گرد هم دایره وار اجتماع کنند ـ اقرب الموارد ـ
: خود خافظ در بیتی دیگر «حلقه عشاق» را آورده است
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان
.(بحث سرّ عشق و ذکر حلقه ٔ عشاق بود. (حافظ
: یا این بیت
هر آن کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق
.(بَرو نمرده به فتوای من نماز کنيد. (حافظ
...یعنی هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
: یا سعدی از حلقه عارفان سخن می راند


بنشین که هزار فتنه برخاست
.(از حلقه ٔ عارفان مدهوش .(سعدی
در حلقه ٔ ما ز راه افسوس
.(گه رقص کند گهی زمین بوس .(نظامی، لیلی و مجنون


گیسو
گیسو موی درازی که از دو جانب سر کشیده باشد و این غیر از زلف است. ـ آنندراج ـ گیس یا گیسو به معنی موی بلند سر است. «قصه گیسو» و «تا دل شب» اشاره به تسلسل و درازی زمان دارد. یعنی قصه گیسوی تو تا دل شب به درازا کشید. این درازی هم صفتی برای قصه و هم گیسوست. واژه گیسو از یک طرف و واژه های حلقه و سلسله از طرف دیگر به ما این امکان را می دهد تا بتوانیم از این راه به «اهل طریقت» برسیم. چنانچه گیسو را کنایه از علوی بودن نیز می دانند. مثلاً در این بیت ـ
گر کند با تو کسی دعوی به صاحب گیسوی
.(گیسو از شرمت فرو ریزد پدید آید کلی .(سوزنی
یا سعدی در گلستان آورده است : ـ شیادی گیسوان بافت که من علویم ـ
زلف اصطلاح و نشانه ای از صوفیگری است.«نزد صوفیه عینیت و هویت را گویند که کسی را بدان راه نیست و گاه بر شیطان اطلاق شود و گاهی بمعنی قرب آید. و در کشف اللغات می گوید: زلف عبارت از ظلمت کفر است یا اشکال شریعت و مشکلات طریقت و معضلات حقیقت است و قیل از قبه ٔ عرش تا تحت ثری ، هر کثرتی که در وجود است و هر حجابی که مقصور گردد، آن را زلف گویند». (از کشاف اصطلاحات الفنون ج 2 صص 1557 – 1558). حتی حلقه نیز نشستن صوفیان در محفل برای ذکر و سماع است. گیسو در نزد صوفيه
.(طريق طلب را گويند به عالم هويت که حبل المتين عبارت از آن است. (دکتر معین
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
(تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود. (حافظ

31 mars 2009

شرح بیتی از حافظ

شرح بیتی از حافظ
محسن فارسانی
***
گر چه از آتش دل چون خم می در جوشم
.(مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم. (حافظ

در این بیت با بررسی مفهوم چند واژه و اصطلاح کلیدی سعی می کنیم تا حد ممکن به شرح بیت بپردازیم و بر زیبایی ها آن انگشت بگذاریم. در اولین قدم به آتش برمی خوریم که با «خاموش» تضاد زیبایی را ایجاد کرده است. «چون» و «خون» نیز جناس خط اند. اصطلاح «مهر بر لب زدن» یا «مهر بر لب داشتن» به معنی مجاز نبودن به نوشیدن وهمچنین به معنی سکوت کردن است
با خواندن این بیت، «آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم» به ذهن خطور می کند. یعنی معشوقه (می) هست، اما نمی توان لب (بوسه) زد. این را با توجه به مصرع سوم همین غزل می توان تأیید کرد، آنجا که «طمع بر لب جانان کردن» را می آورد. نظامی در بیتی همین اصطلاح را اینگونه آورده است
تو می خور بهانه ز در دور دار
.(مرا لب به مهر است معذور دار. (نظامی
در برهان قاطع «مهر خم» به معنی «مهر دهان» آمده و کنایه از سکوت و خاموشی است ـ
: و مولوی مهر کردن دهان را به معنی فرو بستن دهان از سخن گفتن آورده است
هرکه را اسرار حق آموختند
.(مهر کردند و دهانش دوختند. (مولوی
یا ناصر خسرو مهر بر لب نهادن را به همین معنا آورده است
گفتا بدهم داروی با حجت و برهان
.(لیکن بنهم مهری محکم به لبت بر. (ناصر خسرو
اما در بیت حافظ آنچه زیبایی بیت را چند برابر کرده این است که شاعر خود بر لب خود مهر زده است. اما ـ خود ـ در اینجا « خود ِشاعر» نیست، که به معنی «خم» است. مهر بر لب زدن، اشاره بر مهر کردن خمره هنگام تهیه شراب است که در برخی از مناطق فارس و سایر نقاط ایران برای تهیه سرکه و شراب استفاده می شده است. تهیه کنندگان شراب، در خم را با کاه گل یا موم و خمیر و مانند آن می بستند و به اصطلاح خم را مهر می کردند. حافظ در این بیت به همین موضوع اشاره می کند، «خم» مهر بر لب زده است، از درون چون خون می جوشد، اما نمی تواند سر ریز شود، پس بنابراین خاموش است. در اینجا دل شاعر به خم مانند شده است، و «خون در دل»، مانند می در خم می جوشد، اما چون خم سر بسته، نمی تواند جوشش و غلیان داشته باشد، لاجرم خاموش است
: در این باره نظامی بیتی دارد که ما را در انتقال مفهوم در اینجا کمک می کند
سر خم بر می جوشیده میداشت
.(بگل خورشید را پوشیده میداشت (نظامی
در اینجا حافظ می گوید : من مثال آن خم ِ می هستم که با وجودی که خون (می) در دل (خم) دارم، اما مهر سکوت بر لب زده ام. دل می جوشد، اما بر لب سکوت و خاموشی است. درست مثل خم ـ
گر چه از آتش دل چون خم می در جوشم
.(مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم. (حافظ

30 mars 2009

شرح بیتی از حافظ

شرح بیتی از حافظ
محسن فارسانی
***
خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست
.(تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست. (حافظ

لازم است در آغاز مطلب به مفهوم چند واژه کلیدی که در این بیت به کار رفته اشاره ای بنمایم
فتان، با تشدید «ت»، به معنی سخت فتنه جو، آشوبگر و دلفریب است که به زیبایی مردم را مفتون سازد ـ
نرگس کنایه از چشم و «نرگس فتان» کنایه از چشم دلفریب معشوق است. خود حافظ در بیتی دیگر نرگس فتان را به همین معنی آورده است ـ
پارسايی و سلامت هوسم بود ولی
.(شیوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس. (حافظ
: و یا سعدی در بیتی آورده است
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقی است
.(حدیث دلبر فتان و عاشق مفتون. (سعدی
«بی چیزی نیست» در اینجا به معنی «بدون دلیل نیست»، «بی سبب نیست»
: مثال از ـ قصص الانبیاء ـ
ـ آن خروس سفید چون آن مار را دید بانگ کرد بی عادت خویش مادر بچه آگاه شد گفت این بی وقت بانگ کرد بی چیز نباشد ـ . قصص الانبیاء، 36

با توجه به تمامی ابیات این غزل، برای هر علتی، معلولی است و هیچ امری بی دلیل به وقوع نمی پیوندد. حافظ برای تمامی اتفاقات جاری در ابیات غزل خود، تنها یک دلیل اصلی را می شناسد. دلیلی که تنها در بیت آخر از آن یاد می کند. حافظ با استادی هر چه تمامتر به بیان درد و غم محنت و اندوه فراق می پردازد و از پریشانی و گریبان چاکی و ناله و فغان و دیده گریان سخن می گوید. اما این مسائل و مصائب همه یک دلیل واحد دارد. این دلیل در بیت آخر به زیبایی آمده است که چیزی غیر از «درد عشق» نیست ـ
درد عشق ار چه دل از خلق نهان می دارد
حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست

گویی در پنج بیت حافظ در پرده ای از ابهام، با حالتی پرسشگرانه به طرح مسئله ای مهم می پردازد و می کوشد تا دلیل روشن فتنه گری ها، پریشانی ها و بی سرو سامانی ها را بیابد و در بیت آخر به عنوان نتیجه و جواب همه پرسشهای مطرح شده به درد عشق می رسد ـ
: همان درد عشقی که در غزلی دیگر به آن اشاره می کند
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس

با بررسی و کنکاش در شعر شاعران کهن به وضوح در می یابیم که شاعران کهن گاه کلمات خواب و تاب را در یک بیت به کار گرفته اند که البته در بیت حافظ این دو واژه بصورت متقارن آمده و همین امر بر ایجاد موسیقی و قافیه درونی شعر کمک کرده است. فرخی چنین آورده است
چشم تو پر خواب و سحر، روی تو پرسیم و گل
.(جعد تو پر چین و پیچ ، زلف تو پر بند و تاب .(فرخی
: یا خاقانی چنین سروده است
یارب اندر چشم خونریزش چه خوابست آنهمه
.(در سر زلف دلاویزش چه تابست آنهمه .(خاقانی
: مثال از نظامی
ز جعد بنفشه برانگیز تاب
.(سر نرگس مست برکش ز خواب (نظامی

خواب در نرگس فتان، در حقیقت به معنی همان نرگس خمار است و دلیل این خواب آلودگی و خماری چیزی جز درد عشق نیست. بیت زیر از فرخی در این باره به ما کمک می کند
خوی گرفته لاله ٔ سیرابش از تف نبیذ
.(خیره گشته نرگس موزونش از خواب و خمار. (فرخی
از طرف دیگر «تاب آن زلف پریشان» نیز دلیلی دارد و آن «درد عشق» است که در بیت آخر غزل به زیبایی آمده و نقاب از چهره تمامی ابهامات برداشته است
خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست
تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست

27 mars 2009

شرح بیتی از حافظ

شرح بیتی از حافظ
محسن فارسانی
***
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
(چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم. (حافظ
***
:اول از هر چیز، این بیت ناخودآگاه ما را به یاد یک بیت زیبا از صائب می اندازد
پیشتر زانکه دهد خامه بدستش استاد
.(الف قامت او مشق قیامت میکرد. (صائب
در ابتدا ما باید بدانیم که منظور حافظ از بیان کشیدن یا داشتن حرف الف بر دل یا سینه چه بوده است؟ الف بر سینه کشیدن گاه به مفهوم «نقش عشق» است و گاه کنایه از داغ بر دل نهادن و سوگواری کردن است. در بهار عجم آمده است که در ولایت رسمی است که عاشقان و قلندران و ماتمیان الف بر سینه می کشند و گاهی بنیل داغ می کشند. ـ بهارعجم و آنندراج. ـ مثال از صائب ـ
تو که بر سینه الف میکشی از جلوه ٔ سرو
.(آه از آن روز که آن قامت دلجو بینی. (صائب تبریزی
: یا این بیت
خلوت فانوس جای شمع عالم سوز نیست
.(این الف بر سینه ٔ پروانه می باید کشید. (صائب تبریزی
: یا این مصرع از آنندراج
ـ الف کشند ملایک ز فوت اکبر شاه ـ
: یا این مثال از ظهوری
.(ـ داغداران تو بر سینه بریدند الف. (به نقل از آنندراج
صاحب مؤید الفضلاء از «ادات » آن را [الف را] بمعنی اول چیزی که خدا آفرید و اول چیزی که از حرف تهجی وضع کرد، آورده است سپس گوید: ترکیب مذکور از این بیت نظامی است که گوید
تخته ٔ اول که الف نقش بست
.بر در محجوبه ٔ احمد نشست
مراد از مصراع اول مصور شدن الف است و اول تخته که بچگان را برای نوشتن می دهند همین الف است و گویند نخستین حرفی که از قلم بر لوح محفوظ نقش بست الف بود، و دراین بیت نظامی
محمد کازل تا ابد هرچه هست
.(به آرایش نام او نقش بست. (نظامی
مقصود همین صورت الف در اسم «احمد» است. و یا از تخته ٔ اول مراد موجودات و از الف، عقل اول است که آن را جبرئیل میگویند و آن حجاب در حضرت رسالت است که بر در محجوبه ٔ احمد نشست یعنی اول موجودات که عقل اول شد و بر در محجوبه ٔ حضرت رسالت نشست. بر همین اساس الف نماد ذات حق است. و آن اصطلاحی است جهان شناسانه، که بواسطه آن به ذات احدیت اشاره می شود، یا به ذات حق از آن رو که حق آغاز چیزهاست و جهان هستی از او آغاز شده است. ـ عبدالرزاق، 24، جامی، 69 ـ
: همین مسئله را ما در شعر اوحدی به وضوح در می یابیم
نقش الله نقش پنجه‌ی تو...
ما سوی الله در شکنجه‌ی تو
ز سر و دست و ناف و پای تو دل
کرده نام محمدی حاصل
الف قامتست و را ابرو
...صاد و ضاد تو چشم ها بر رو
از طرف دیگر «اقراء» اولین کلمه ای که خدا به وسیله جبرئیل بر پیامبر نازل کرد. این کلمه با «الف» آغاز
شده است. همچنین «الف» می تواند اشاره به نخستین حرف از کلمه «الله» نیز باشد که در شعر حافظ بصورت «یار» یا به عبارتی «دوست» آمده است. همچنین کنایه از روح اعظم و مهتر آدم و جوهر فرد. (مؤید الفضلاء). اشاره به لفظ اﷲ است. خود حرف «ا» بدین صورت به معنی «ال لا» یا همان «الله» خدای سزای پرستش است. ـ مهذب الاسماءـ و نامی از نامهای خداست. اما «لوح» نام طلسم نیز هست که گاه لفظ «الله» را بصورت کامل یا حروف ابجد نویسند و بر گردن آویزند برای دفع چشم زخم. جالب است که در همین بیت «الف» بسامد بالایی را دارد و درست هفت بار بیش از سایر حروف تکرار شده است. همین تکرار حرف «الف» در این بیت خود بر حالت موسیقایی بیت افزوده است. از طرف دیگرکلمه «قامت» ناخودآگاه کلمات «اقامه و قیامت» را در ذهن انسان نقش می بندند. اقامه در واقع همان اذان خفیف است که پس از اذان گویند. (السامی فی الاسامی). با این توصیف می توان چنین استنباط کرد که احتمالاً منظور حافظ از قامت، اقامه است. با این وجود «الف قامت» یا «الف اقامه» همان «الف الله» می تواند باشد ـ
شیخ اجل سعدی نیز بیتی دارد که اشاره بر نگاشتن حرف دوست یا «حق»، بر «لوح دل» دارد
سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر دوست
.(علمی که ره به حق ننماید ضلالت است. (سعدی
خود حافظ در مطلع غزلی دیگر با آوردن «لوح دل» در مصرح اول، و «سرو خرامان» در مصرع دوم، در واقع به نوعی ترکیب «الف قامت» و «سرو قامت» را به ما یادآوری می نماید ـ
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
.هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
«و اما «الف قامت» یا «الف قامه
چه داری عزم چندین استقامت
.(که هم روزی برآید بانگ قامت. (ناصر خسرو
: در همین مورد خاقانی نیز بیتی دارد
آن مؤذن سرخ چشم سرمست
.(قامت بسر زبان برآورد. (خاقانی

الف قامت، کنایه ازراستی ِ قامت معشوق و آنچه راست باشد. (مؤید الفضلاء). کنایه از قد بلند و راست
یا زانده و غم الفی سیمین
.(ایدون چنین چو نونی زرینم . (ناصر خسرو

.(آنکه قامتی راست دارد. هرچیز افراخته و راست مانند الف . (ناظم الاطباء
خمیده پشت الف قامتان مژگانش
.(ز بار غمزه که در چشم فتنه بار شکست. (طالب آملی از بهار عجم

کرشمه سنج نگاه ستیزه جویانم
.(سوادخوان الف قامتان مژگانم . (محمد قلی سلیم از بهار عجم
مشبه ٌبه قامت معشوق. (فرهنگ نظام). قامت معشوق را در راستی، یا بلند قامتی مطلق را بدان تشبیه کنند یا کنایه از آزادی و آزادگی و راستی و صداقت و تجرد آرند
در اینجا بیتی از فرخی می آوریم که «بالا و قامت» را به «الف» تشبیه کرده و دهان را به میم
ازهمه ابجد بر میم و الف شیفته ام
.(که ببالا و دهان تو الف ماند و میم . (فرخی
: همین تصور فرخی را در بیتی از نظامی چنین می خوانیم
زلف سیهش به شکل جیمی
.(قدش چو الف دهن چو میمی . (نظامی
تا بود قد نیکوان چو الف
.(تا بود زلف نیکوان چون جیم .(تاریخ بیهقی، چ ادیب، ص. 338

الف همچنین کنایه از آزاد و رها می تواند باشد، همانگونه که خود حافظ در بیت اول به آن اشاره دارد
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
.(بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم. (حافظ
اشاره به «الف» به عنوان حرف سربلند و آزاد در شعر شاعران کهن ایران گاه دیده می شود ـ
آزاد شوی چون الف اگر چند
.(امروز بزیر طمع چو دالی. (ناصر خسرو
کسی که با تو دلش چون الف نباشد راست
.(زهیبت تو شود قامتش خمیده چو دال. (امیر معزی، الف قامت
در ابتدا باید گفت عبارت «جز الف قامت یار»، اشاره به یکتایی، بی همتایی و بی نظیری معشوقه دارد. به عبارت ساده تر«چیزی جز الف قامت یار بر لوح دلم نیست» و این همان است که به یکتایی عشق یار اشاره دارد. در اغلب موارد «الف» عبارت است از ـ واحد از هر چیزـ چنانچه الف در حساب ابجد و حساب جمل
برابر با عدد یک است و الف قد یا «الف قامت» کنایه از محبوب راست قامت و بلند بالاست
الف قامتی کز الف قامت من
.(بنون خم زلف سازد خم نون. (سوزنی
اینکه تو داری قیامت است نه قامت
.(وین نه تبسم که معجز است و کرامت.(سعدی

فتنه ام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر
.(قامت است آن یا قیامت ، عنبر است آن یا عبیر. (سعدی
من آن بحرم که در ظرف آمدستم
چو نقطه بر سر حرف آمدستم
به هر اَلْفی اَلِف قدی برآید
.(اَلِف قدم که در اَلْف آمدستم . (بابا طاهر

در برخی دواوین حافط «دوست» به جای «یار» آمده است. در اینکه کدام کلمه صحیح است اختلاف نظر وجود دارد. اگر چه «یار» و همچنین «قامت» با وجود دارا بودن «الف» در شعر تناسب و منطق بجایی ایجاد کند، و همچنین از لحاظ موسیقایی و رسم الخط نیز زیباتر جلوه کند، اما «دوست» نیز به نوعی می تواند گزینه درستی باشد. کلمه «دوست» و «عشق» هر دو به حساب ابجد 450 است و این به احتمال زیاد مد نظر حافظ بوده است. این استنباط که منظور حافظ از بکار بردن لفظ «قامت» و «یار» و یا «دوست» همانا ابراز «عشق» به معنی واقعی کلمه است را می توان از اولین بیت غزل استنباط کرد ـ
از قضا برخی از پژوهشگران یا حاشیه نویسان دیوان حافظ معتقدند که منظور حافظ از بیان الف در واقع «الف یار» است. درست است که در بطن واژه «یار»، «الفی» نهفته است، اما در واقع «الف قامت» خود به معنی راست قامت و بلند بالاست و نه ربطی به حرف «الف» در کلمه «یار» دارد، نه به حرف «الف» در کلمه قامت. به عبارت ساده تر، بلندبالایی معشوق به «الف» مانند شده است. برای روشن تر شدن مطلب دوباره به بیتی از صائب بر می گردم که به ـ الف قامت اوـ را آورده است. در اینجا نیز منظور الف موجود در کلمه «او» نیست، بلکه الف قامتی او مد نظر است ـ
پیشتر زانکه دهد خامه بدستش استاد
.(الف قامت او مشق قیامت میکرد. (صائب
.در اینجا مثالی از شاعر همعصر حافظ یعنی خواجوی کرمانی می آورم
اي رفيقان، من از آن سرو صنوبر قامت‌
به صفت راست نيايد كه چه ها مي‌شنوم‌
بسیار روشن است که سرو صنوبر قامت یعنی یعنی سروی که قامتش مانند صنوبر است. به هر حال واژه یار در بیت حافظ اگر چه زیبا نشسته است، اما واژه دوست نیز به نوعی با واژه پیش از خود یعنی قامت هماهنگ و دارای قافیه درونی است ـ
: قد راست مانند الف
وان قد الف مثال مجنون
.(خمیده ز بار عشق چون نون . (نظامی

: زیبایی های دیگر بیت
تناسب واژه های «لوح»، «الف»، «حرف»، «استاد» و همچنین «دل»، «قامت» از یک طرف و موسیقی که از تکرار «یاد» و «نداد» و «استاد» ایجاد می شود، قابل توجه است ـ

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

.(چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم. (حافظ

دیوان حافط،، مصحح دکتر خانلری، غزل 310 و یا دیوان حافظ چاپ قزوینی، ص. 198
: که واژه دوست را بر یار ارجح دانسته اند
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
.(چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم. (حافظ

28 février 2009

شعری از قیصر امین پور


شعری از قیصر امین پور
ترجمه محسن فارسانی
Poète : Gheysar AMINPOUR
Traduit par : Mohsen FARSANI



Le bourgeon au cœur serré a dit :
« Vivre, c’est garder la bouche cousue,
Ignorant le rire,
Restant tapi au fond de soi. »
La fleur a répondu en riant
« Vivre, c’est s’ouvrir,
Comme une langue verte
Qui dévoile ses secrets. »
Au fond du jardin, se poursuit
La conversation
Entre le bourgeon et la fleur.
Et toi, qu’en penses-tu ?
Auquel des deux appartient la vérité ?
Pour moi, je pense
Que la fleur
A fait allusion
Aux mystères de la vie.
En tout cas, la fleur, elle,
A déjà usé une ou deux robes.
Le bourgeon n’en est pas là…

: غنچه با دل گرفته گفت
زندگي، لب زخنده بستن است»
«گوشه ای درون خود نشستن است
: گل به خنده گفت
زندگي شکفتن است»
«با زبان سبز، راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه
... باز هم به گوش مي رسد
تو چه فکر مي کنی ؟
راستي کدام يک درست گفته اند ؟
،من که فکر مي کنم
.گل به راز زندگي اشاره کرده است
.هر چه باشد؛ او گل است
،گل يکي دو پيرهن
.بيشتر زغنچه پاره کرده است

30 novembre 2008

Déjeuner du Matin صبحانه

شعری از ژاک پره ور
ترجمه محسن فارسانی
قهوه را در فنجان ریخت
شیر را در فنجان قهوه
قند را در شیرـ قهوه
با قاشق چایخوری هم زد
شیر قهوه را سر کشید
و فنجان را گذاشت
بی آنکه با من حرفی بزند
سیگاری روشن کرد
دودش را حلقه کرد
و خاکسترش را در زیر سیگاری تکاند
بدون آنکه با من حرفی بزند
بدون آنکه به من نگاهی بیفکند

بلند شد
کلاهش را بر سر گذاشت
بارانی اش را پوشید
چرا که باران می بارید
و رفت زیر باران
بدون حتی یک حرف
بی آنکه به من بنگرد
و من سرم را در میان دستانم گرفتم
و گریستم

Il a mis le café
Dans la tasse
Il a mis le lait
Dans la tasse de café
Il a mis le sucre
Dans le café au lait
Avec la petite cuiller
Il a tourné
Il a bu le café au lait
Et il a reposé la tasse
Sans me parler

Il a allumé
Une cigarette
Il a fait des ronds
Avec la fumée
Il a mis les cendres
Dans le cendrier
Sans me parler
Sans me regarder

Il s'est levé
Il a mis
Son chapeau sur sa tête
Il a mis son manteau de pluie
Parce qu'il pleuvait
Et il est parti
Sous la pluie
Sans une parole
Sans me regarder

Et moi j'ai pris
Ma tête dans ma main
Et j'ai pleuré

***
Déjeuner du matin, Poème de Jacques Prévert (Paroles, 1946)

12 août 2008

خلقت

خدا پیشانی ات را آفرید
تا دلتنگی هایت را بر آن بنویسی
چون صفحه ای
.با خط های کشیده ی موج گون
خدا ابروهایت را کشید
تا پرچمی سیاه باشند
.بر فراز چشمهای سوگوارت
و آینه ی چشمهایت را
تا در آن زخمهایت را بنگری
خدا لبهایت را آفرید
تا شرابی مرد افکن بنوشی
سرخ و شیرین
و بینی ات را
تا از آن فراتر ببینی
«...پس «گوش دل باز کن
و موهایت را
تا استعاره ای برای شب باشد
و سایه بانی
برای آسودن

اما خدا دل را برای چه آفرید؟
ـ خدا دلت را آفرید
تا در آن معجونی به نام عشق بریزی
و درد را آفرید
!تا اکسیری برای درمان دل باشد
.من و تو را برای همین آفرید

20 mai 2008

La brouette ou les grandes inventions













شعری از ژاک پره ور
ترجمه محسن فارسانی
Jacques Prévert
1900-1977
Paroles


«La brouette ou les grandes inventions»


Le paon fait la roue
Le hasard fait le reste
Dieu s'assoit dedans
Et l'homme le pousse.

گاری یا نوآوری های بزرگ

طاووس گاری می سازد
تقدیر باقی اش را
خدا بر آن می نشیند
.و انسان آن را می راند

اشاره ای مختصر در باره چند واژه کلیدی در این شعر

آنچه در این شعر بیشتر از هر چیز دیگری خواننده را به تفکر وا می دارد. استفاده شاعر از واژه های (طاووس)، (تقدیر)، (خدا) و (انسان) است. بدون شک با کمی دقت در این شعر به سادگی در می یابیم که بین این چهار واژه، پیوند مستحکمی وجود دارد. برای طاووس می توان نماد های گوناگونی را در هند، ایران و غرب پیدا کرد، از جمله طبیعت دوگانه و نامیرایی. مسیحیان اولیه عقیده داشتند که گوشت طاووس چون پیکر مسیح در قبر ناپوسیدنی است! بر بسیاری از موزاییک ها نقش این پرنده به عنوان موجودی نامیرا دیده می شود. همچنین نشستن بر دامان طاووس در نقاشی های شرق و غرب بسیار دیده می شود. طاووس را پرنده ای خود خواه، و مغرور می دانند. همانطور که پره ور سروده است، چرخی که طاووس با دمش برای جلب رغیب می سازد کامل نیست. اما تقدیر می تواند آن را تا نقطه «وصل» کامل کند. این تعبیر زیبایی است. با توجه به نمادهای هندی هنگامی که ایزد کامه (یا ایزد عشق ورزی) بر طاووس سوار می شود، مظهر هوس نامحدود و بی پایان است و احتمالاً منظور پره ور اشاره ای غیر مستقیم به همین موضوع است. در شعر «پره ور» واژه «خدا» می تواند به جای ایزد عشق ورزی به کار گرفته شده باشد. (خدا بر آن می نشیند). از طرف دیگر با توجه به متون نویسندگان کهن فرانسوی خدا در واقع همان تقدیر و تصادف است. همچنین براساس همین متون، مار با پیچیدن بر پاهای طاووس و پنهان شدن در زیر پرهایش از جهنم وارد بهشت شد، برای همین پرنده ای نفرین شده به حساب می آید. با سیری در ادبیات کهن فرانسه می توان اینگونه نتیجه گرفت که تقدیر، در حقیقت چیزی جز خدا نیست. به عنوان نمونه دقت کنید به این مثالها :ـ

1."Il faut, dans la vie, faire la part du hasard. Le hasard, en définitive, c'est Dieu."(Anatole-François Thibault, dit Anatole France / 1844-1924 / Le jardin d'Epicure, 1894)

2. "Le hasard, c'est Dieu qui se promène incognito."(Albert Einstein / 1879-1955)

3. "Ainsi, détruire le hasard, ce n'est pas prouver l'existence d'un être suprême, puisqu'il peut y avoir autre chose, qui ne serait ni hasard, ni Dieu, je veux dire la nature, dont l'étude par conséquent, ne peut faire que des incrédules, comme le prouve la façon de penser de tous ses heureux scrutateurs."(Julien Offray de La Mettrie / 1709-1751)

4. "Le hasard est le pseudonyme de Dieu lorsqu'il ne voulait pas signer."(Anatole-François Thibault, dit Anatole France / 1844-1924)

11 mai 2008

Familiale


خانوادگی

شعری از ژاک پره ور
ترجمه محسن فارسانی

مادر می بافد
پسر می جنگد
مادر
این را کاملاً عادی می داند
اما پدر
پدر چه می کند ؟
تجارت
زنش سرگرم بافتن است
پسر در حال جنگ
.پدر تجارت
پدر این را امری عادی می داند
،اما پسر
پسر چه می انگارد؟
هیچ
پسرهیچ سر در نمی آورد
مادرش می بافد
پدرش تجارت
خودش جنگ

وقتی جنگ را تمام کند
با پدر به تجارت مشغول خواهد شد
،جنگ ادامه می یابد
،مادر همچنان می بافد
پدر به تجارت می پردازد
پسر کشته می شود
و از ادامه باز می ماند
پدر و مادر به قبرستان می روند
پدر و مادر این را عادی می دانند
زندگی ادامه می یابد
زندگی با بافتن، جنگ، تجارت
تجارت، جنگ، بافتن، جنگ
تجارت، تجارت، تجارت
جنگ، جنگ، جنگ
.زندگی با قبرستان



La mère fait du tricot
Le fils fait la guerre
Elle trouve ça tout naturel la mère
Et le père qu'est-ce qu'il fait le père ?
Il fait des affaires
Sa femme fait du tricot
Son fils la guerre
Lui des affaires
Il trouve ça tout naturel le père
Et le fils et le fils
Qu'est-ce qu'il trouve le fils ?
Il ne trouve rien absolument rien le fils
Le fils sa mère fait du tricot
Son père fait des affaires lui la guerre
Quand il aura fini la guerre
Il fera des affaires avec son père
La guerre continue la mère continue elle tricote
Le père continue il fait des affaires
Le fils est tué il ne continue plus
Le père et la mère vont au cimetière
Ils trouvent ça naturel le père et la mère
La vie continue la vie avec le tricot la guerre les affaires
Les affaires la guerre le tricot la guerre
Les affaires les affaires et les affaires
La vie avec le cimetière.

J. PRÉVERT, Paroles, 1946

23 avril 2008

این پرنده

این پرنده
ـ که نامش بغض است ـ
در گلویم لانه می کند
هر شب
!بی آنکه آوازی بخواند

15 avril 2008

حق با من است

حق با من است، آینه نوبت به من نداد
در نقدِ چشم های تو جرأت به من نداد

می خواستم که دل بسپارم به آفتاب
بارانی نگاه ِ تو فرصت به من نداد

تو بر لبان پنجره بودی و چشم تو
چیزی بجز حسادت و حسرت به من نداد

تو بر لبان پنجره بودی و چشم تو
خورشید بود و هیچ حرارت به من نداد

تا آمدم که با تو کمی درد دل کنم
بغض آمد و اجازه صحبت به من نداد

من از تو، از تو، از تو ... سرودم هزار بار
از تو ... ـ کسی که هیچ محبت به من نداد ـ

حالا به یک سفر، سفر دور می روم
!این شهر شوم جز غم غربت به من نداد

7 avril 2008

دگر هوای غزل ندارم

دلم گرفته ز فصل باران، دگر هوای غزل ندارم
فتاده ام در عذاب طوفان، دگر هوای غزل ندارم

و می روم تا کنار دریا، صدف بچینم برای فردا
که در هیاهوی این خیابان، دگر هوای غزل ندارم

چقدر باید بپرسم آیا، کجاست باران؟ کجاست دریا؟
در این بیابان گرم و سوزان، دگر هوای غزل ندارم

دلی بهاری ندارم ای عشق، دگر قراری ندارم ای عشق
نشسته ام با دلی پریشان، دگر هوای غزل ندارم

خزان رسید و بهار را برد، گریست در باد بید مجنون
و خواند با گیسوی پریشان، دگر هوای غزل ندارم

بگو به رعد و بگو به آتش، که برد بر باد هستی ام را
بگو به باد و بگو به باران، دگر هوای غزل ندارم

تمام ابیات مهربانی، فدایت ای عشق جاودانی
!دل مرا بیش از این مرنجان، دگر هوای غزل ندارم

2 avril 2008

یک کلمه ی پنج حرفی

.پرنده ای که در زنجیر است
ناگزیر پرنده ای هستم
در قفس
که تمام آوازهایم را از یاد برده ام
و لب هایم بال نمی گشایند
که از دشتهای گندمگون
غزلی بخوانم
... یا از بهار آنسوی پرچین
یا دست کم
... از شکوفه های درخت گیلاس
ناگزیر هوای سکوت
تمام پرهایم را
آلوده کرده است
بی هیچ دلیل روشنی از آفتاب
تمام پرندگان
ـ یک نفس
سکوت را به حرف در می آورند
تمام پرندگان

ـ در قفس
از «آ» تا «یا» می خوانند
آن کلمه پنج حرفی را
آیا ؟
دیوارها
از چهار سوی
مرا در آغوش گرفته اند
دیوارهای ِ بی در
درهای ِ بی دیوار
هیچکدام مرا نمی فهمند
روزها سر بر در می کوبم
شبها سر بر دیوار
و تنها
به آن کلمه پنج حرفی می اندیشم
و به پرندگان ِ تنها
ـ که رها ـ
.بر زبان گنجشک می خوانند

25 mars 2008

این روزها

این روزها ز هم، گره ای وا نمی کنند
خود را برای عشق مهیا نمی کنند

در واپسین شمارش ِ معکوس ِ لحظه ها
فکری برای روز مبادا نمی کنند

پیوسته در خلیج عدم غرق می شوند
دستی نمی زنند و تقلا نمی کنند

بیهوده است عشق در این عصر بی کسی
وقتی که هیچ با دل ما تا نمی کنند

آنقدر گم شدند که با چشمهای خویش
خود را درون آینه پیدا نمی کنند

آنجا تمام آینه ها دل شکسته اند
اینجا ترحمی به دل ما نمی کنند

گفتند عاشقند و به عشق تو صادقند
سوگند می خورند که حاشا نمی کنند

نشریه های عصر نوشتند اینچنین
مردم توجهی به خبرها نمی کنند

8 mars 2008

هر چه بگویی تو از این دل کم است

باز دلم مثل شقایق شده
از تو چه پنهان دلم عاشق شده
لحظه ای، ای عشق امانم بده
راهی از این ورطه نشانم بده
!حرف مرا گوش کن اینجا بمان
!خانه خرابم کن، اما بمان
در خور من نیست مگر چشم تو
چیست به جز آینه در چشم تو؟
حاصل جمع دل من، عشق تو
حادترین مشکل من، عشق تو
کاش دلت با دل من تا کند
پای تقاضای من امضا کند
کاش دلت مثل شقایق شود
با نظرِ درد، موافق شود
قلب مرا واژه ی قوت بده
عشق! به این مرد فتوت بده
عشق! مرا باز به کشتن مده
باز به نابودی من تن مده
خانه خرابم دگر ای دل مکن
زود جوابم بده، دل دل مکن
پشت من از داغ شقایق خم است
هر چه بگویی تو از این دل کم است
صبرکن از پیش دل من مرو
حوصله کن زود عصبانی مشو
آینه ای بر سر راهم بگیر
لطف کن و دستِ مرا هم بگیر
درد مرا باید باور کنی
!عشق مرا چند برابر کنی

5 mars 2008

ماهی ها بر ساحل می میرند

ماهی ها بر ساحل می میرند
و من در دریا

چشمآبی ات
بهانه ایست
که مرا به دریا می کشاند

حالا بر لب ساحل ایستاده ام
و تو باز رفته ای
که از باغ دریا صدف بچینی
خیال تو را با ماسه ها بازی می کنم
و گوش ماهی ها مرا می فهمند
چند دقیقه ی بعد
خورشید زرد می شود
و ماهیگیران از دریا باز می آیند
آنگاه ماهی ها
تمام ماسه ها و صدف ها را
بوسه بوسه می کنند
چند دقیقه بعد
ماهی ها بر ساحل می میرند
ماهی ها بر ساحل
ماهی ها
ماه
اه
ه
چند دقیقه ی بعد
آفتاب در ماهی تابه سرخ می شود
و دریا از گوش ماهی ها بالا می رود
حالا درست چند دقیقه بعد است
و بادهای هرزه گرد
از گیسوانم دست بر نمی دارند
اکنون چند دقیقه ی بعد است
و تو هنوز از دریا نیامده ای
و آفتاب
.دارد سیاه می شود

صبح روز بعد
دریا آرام و آسمان آبی است
و آفتاب دارد همچنان موج می زند
دریا آرام و آسمان آبی است
و تو از دیروز رفته ای به سراغ ماهی ها
جنونم سر به اوج می زند

و بعد از ساعتِ هنوز
تو از دریا نیامده ای
چند دقیقه ی بعد
طوفان می شود
و دریا سر به صخره ها می کوبد
چند دقیقه ی بعد
دریا در خنده های من گم می شود
!خنده های من در دریا

! من هیچ، من نگاه

خرمن
بر چاپق من می سوزد
و آفتاب ظهر خوزستان
بر چهره پدر

بهار
و سه فصل دیگر
چه خون دلی می خورد
ـ پدر
تا تاکها
قطره قطره
شرابی شوند
چه خون دلی می خورد
ـ مادر
تا گندمها
دانه دانه
آفتابی شوند

... بیچاره پدر
«من هیچ، من نگاه»
می روم تا دوربینم را بردارم
و از پینه های دستشان عکسی بگیرم
... بیچاره مادر

29 février 2008

عاشق ترین مرد جهان

گفتی : «بگو از عشق» و من عیناً همان کردم
من خویش را عاشق ترین مرد جهان کردم

یک روزـ آری ـ مثل ابراهیم در آتش
در آزمون عشق خود را امتحان کردم

آتش گرفتم، سوختم ـ حتا نگفتم آه ـ
یعنی که با آتش دلم را همزبان کردم

کاری که با گلبرگهای ارغوان ـ آری ـ
کاری که با گلبرگهای ارغوان کردم

... بعد از خداحافظ ... خداحافظ ... خداحافظ
با خود نشستم گریه های بی امان کردم

بر بازوی سهراب، نقشی کوفتم از مِهر
با رستم دستان تو را همداستان کردم

اصلاً نمی دانم چرا تو اینچنین کردی
اصلاً نمی دانم چرا من آنچنان کردم

17 février 2008

برای یک دوست

در دفترم، سه حرف به تکرارآمده است
نام کسی که حرف از آیینه ها زده است
نامی شبیه آتش و مانند آذرخش
چیزی چو خشم ابرـ که وقتی ببارد ـ است
نامش شروع می شود عیناً شبیه عشق
این «یادگارِ گنبدِ دوار مانَد» است
با یکهزار و سیصد و پنجاه و چار گل
رنگ ِخزان به سبزترین لاله ها زده است

آن دختری که در غزلش گریه می کند
داند عیار عاشقی اش چند درصد است
یک ناگهان دوباره به ما چشم باز کرد
گویی میان ماندن و رفتن مردد است
با این همه دوباره به ساعت نگاه کرد
مثل کسی که منتظر یک پیامد است
مهتاب گشت و رفت به اعماق آسمان
دریا شد و به مرحلۀ جذر- آ- مد است

مانند خون که واژۀ سرخی ست با سه حرف
ـ یا مثل مرگ - اینکه به ما رنگ غم زده است
مهتاب و آفتاب و از این دست واژه ها ...
اصلاً هر آنچه نور به عالم بتابد است
عشق و تبسم و غزل و مهر و دوستی ...
شوق و جنون و مستی اش از وصف من رَد است
او «بود» «حرف ربط» میان غم و غزل
در «جمله» دو چشم ترش عشق «مسند» است

مادر شکست خورد و زمینگیرِ درد شد
این اتفاق (مرگ) ـ بخواهد نخواهد ـ است
ا
ما پدر که اشک برایش نمانده بود
"گفت : "ای خدا که این چه بلای مشدّد است

هی داد زد جنون خودش را به آسمان
این درد بی دریغ خدا را نشاید است
اما خدا جواب درستی به او نداد
"یک لحظه کفر گفتم و گفتم : "خدا بد است
ساعت به وقت رفتنش از حرکت ایستاد
یعنی غم نبودن ِ او تا به این حد است
او رفت چون پرنده به آنسوی ابرها
او تا «همیشه» پر زد و «هرگز» نیامد است
با ساز چپ به بدرقه اش می روم ـ بزن
ساز عزا، که دَن دَدَ دَن دَن دَدَن دَدَ ست
این ساز از گلوش، غم و بغض می چکد
مثل سه تار، مثل نی و مثل بَربَد است
بغض گلوی من، که پر از حرف و بی صداست
مثل همان حکایت دریاچه و سد است
القصه مانده ام چه بگویم از این فراق
این غصه بی دلیل در این دل چه نامد است؟